1394/11/10
تعداد نظرات:0
14:46
شماره مطلب:139411101674
-A A +A

پس از 14 قرن هنوز صدای العطش کودکان در غزه بگوش میرسد

شــب بود و سیاهه آسمان بر تارک شهر پوشیده .پــس از ســاعتها حمله بــی امان دشــن غاصب ،لحظاتی کوتاه سکوت شهر را فرا گرفت.
در خانه محقر عادل اخروات، مادر 22 ساله فرزند 7 ماههای را باردار است و مونا دخترک یک ساله خود را در آغوش کشیده است. اما تشنگی و ضعف مادر، امان نمی دهد دخترک سیراب شود. بسته شــدن مرزها و کمبود آذوقه، ثانیه ثانیه زندگی را بــا فاجعه پیوند زده. مادر در این لحظه های کوتاهِ امان داده شده توسط دشمن، می خواهد کودک را بخواباند. دهان کوچک مونا، هنوز بر سینه های خشک و بی رمق مادر مانده و چشم انتظار تولد برادر کوچک خویش است. مادر لبهای خشک کودکش را می بوسد و به امید فردایی که شاید سیراب شود، او را در گهواره می خواباند . لالاهایی هایش بــرای بیتابی دختر کمی آرام بخش اســت. مونا در حالیکه عروسک کوچکش را در بغل دارد، چشمان نازش را به روی هم می گذارد تا به گمان خود در رویا فرشتگان آرزوهایش را برآورده سازند.

تنها سرگرمی مونا در شبها بازی در گهوارهای است که تا روزهای آینده مهمان جدیدی به نام احمد را پذیراست و این رویای کودکانه شاید لبخند و آرامشی برایش باشد.
در ســکوت نحس آســمان و زمین، ناگاه دل مادر آشفته میشود. همهمه ای وجودش را آرام نمیگذارد. گویی در گوشــش زمزمه ای نالان، خبر از شومی یــک حادثه میدهد. درد تمام وجودش را به هم میریزد. از جا برمیخیزد و وضو میسازد. می داند تنها راه خط کشی بر دلواپسی ها، خلوت با خداست .
قرآن را که میگشاید، چشمانش در تاریکی شب با برق آیه فتح روشن میشود .

«إنِاَّ فَتَحْنَا لكََ فَتْحًا مُّبِینًا...»

کمی قلبش جلا میگیرد و آرام میشــود. قرآن را می بندد و در کنار بالین مونا دراز می کشد. اندک لحظه ای نگذشــته که مادر با غرش رعد آســای بمبهاو خمپارههای ارتــشِ حرامی از خواب می پرد. آشــفته اســت . میدانــد در زمــان کوتاه باید طفلــش را به جای امن ببرد. هر لحظه صدای بمباران وحشیانه، بند دلش را پاره میکند. جای سکوت را جیغ و فریاد مادران و کودکان پر میکند. مادر میداند اگر دیر بجنبد مرگ امانشــان نمیدهد. در لحظهای تا به اتاق دیگر می رود که شیشه یشیر مونا را بر دارد ،طوفانــی از راکت و بمب، بر خانــه فرود میآید .در چشــم بر هم زدنی از آشیانهی عادل اخروات تنهــا خروارها خاک می ماند و ناله های خفته در گلوی طفل خردسال. مادرجوان با لبانی خشک به همراه دخترش مونا شهید میشــوند. این چه جنگی اســت که هنوز پس از 14 قرن هم میتوان از آنندای العطش کودکان را شنید. احمد کودک 7 ماهه که در رحم مادر انتظار تولد میکشــد کوچکترین شــهید این حماسه اســت. پس از دقایقی جنازه خونآلود مادر به بیمارستان میرسد. جسم بیجان احمد که ترکش خورده از رحم مادر خارج شده و در کنار خواهر یک سالهاش آرام میگیرد. مادر چه زیبا پیش از خواب، از پروردگار مهربان پاداش استقامتش را گرفته بود. حالا دیگر چشــمان مادر شرمنده نگاه ملتهب مونا نیست. مونا و احمد سیراب از دست پیامبر صلی الله علیه و آله شده اند و روحشان در طوبی آرام گرفته است.
غزه همچون بیابان تفدیده کرب و بلا، دل های عاشق را به آتش میکشد. آن جا نیز شمشیرهای نا اهلان حق را نشانه گرفته. اگر فارغ از همهمه دنیا،گوش دهی ناله لب های ترک برداشــته کودکان و شــیون زنان بی پناه را خواهی شنید ...
احمد رامی عادل اخروات طفل هفت ماهه، کوچکترین ســرباز جنگ رمضان در غزه بود .
بایــد با بغضهای در گلو و فریادهایی از حنجره حق برایش لالایی بخوانیم و با اشک خون نجوا کنیم آرام بخواب احمد، امروز تمام آنانی که بر سپاه خصم می تازند برای تو عزاداری میکنند...

افزودن نظر جدید

Image CAPTCHA
لطفا کاراکترهای تصویر را در کادر بالا وارد نمایید.