1394/12/22
تعداد نظرات:0
10:30
شماره مطلب:139412222134
-A A +A

شهید احمد اخرواه

شــب بود و سیاهه آسمان بر تارک شهر پوشیده .پــس از ســاعتها حمله بــی امان دشمن غاصب ، لحظاتی کوتاه سکوت شهر را فرا گرفت.

در خانه محقر عادل اخروات، مادر 22 ساله فرزند 7  ماهه ای را باردار است و مونا دخترک یک ساله خود را در آغوش کشیده است. اما تشنگی و ضعف مادر، امان نمی دهد دخترک سیراب شود. بسته شــدن مرزها و کمبود آذوقه، ثانیه ثانیه زندگی را بــا فاجعه پیوند زده. مادر در این  لحظه های کوتاهِ امان داده شده توسط دشمن، می خواهد کودک را بخواباند. دهان کوچک مونا، هنوز بر سینه های خشک و بی رمق مادر مانده و چشم انتظار تولد برادر کوچک خویش است. مادر  لبهای خشک کودکش را می بوسد و به امید فردایی که شاید سیراب شود، او را در گهواره می خواباند . لالایی هایش بــرای  بیتابی دختر کمی آرام بخش اســت. مونا در حالیکه عروسک کوچکش را در بغل دارد، چشمان نازش را به روی هم می گذارد تا به گمان خود در رویا فرشتگان آرزوهایش را برآورده سازند.

 

 

تنها سرگرمی مونا در  شبها بازی در  گهواره ای است  که تا روزهای آینده مهمان جدیدی به نام احمد را پذیراست و این رویای کودکانه شاید لبخند و آرامشی برایش باشد.

در ســکوت نحس آســمان و زمین، ناگاه دل مادر آشفته  میشود.  همهمه ای وجودش را آرام  نمیگذارد. گویی در گوشــش   زمزمه ای نالان، خبر از شومی یــک حادثه  میدهد. درد تمام وجودش را به هم  میریزد. از جا  برمیخیزد و وضو  میسازد. می داند تنها راه خط کشی بر دلواپسی ها، خلوت با خداست .

قرآن را که  میگشاید، چشمانش در تاریکی شب با برق آیه فتح روشن  میشود .

 

«إنِاَّ فَتَحْنَا لكََ فَتْحًا مُّبِینًا...»

 

کمی قلبش جلا  میگیرد و آرام  میشــود. قرآن را می بندد و در کنار بالین مونا دراز می کشد. اندک لحظه ای نگذشــته که مادر با غرش رعد آســای بمبها و خمپاره های ارتــشِ حرامی از خواب می پرد. آشــفته اســت . میدانــد در زمــان کوتاه باید طفلــش را به جای امن ببرد. هر لحظه صدای بمباران وحشیانه، بند دلش را پاره  میکند. جای سکوت را  جیغ و فریاد مادران و کودکان پر  میکند. مادر  میداند اگر دیر بجنبد مرگ امانشــان  نمیدهد. در  لحظه ای تا به اتاق دیگر می رود که  شیشه شیر مونا را بر دارد ،طوفانــی از  راکت و بمب ، بر خانــه فرود  میآید .در چشــم بر هم زدنی از  آشیانه ی عادل اخروات تنهــا خروارها خاک می ماند و ناله های خفته در گلوی طفل خردسال. مادرجوان با لبانی خشک به همراه دخترش مونا شهید  میشــوند. این چه جنگی اســت که هنوز پس از 14 قرن هم  میتوان از آن ندای العطش کودکان را شنید. احمد کودک 7 ماهه که در رحم مادر انتظار تولد میکشــد  کوچکترین  شــهید این حماسه اســت. پس از دقایقی جنازه   خون آلود مادر به بیمارستان میرسد. جسم بی جان احمد که ترکش خورده از رحم مادرخارج شده و درکنارخواهر یک ساله اش آرام میگیرد. مادر چه زیبا پیش از خواب، از پروردگار مهربان پاداش استقامتش را گرفته بود. حالا دیگر چشــمان مادر شرمنده نگاه ملتهب مونا نیست. مونا و احمد سیراب از دست پیامبر "صلی الله علیه و آله " شده اند و روحشان در طوبی آرام گرفته است.

  غزه همچون بیابان تفدیده کرب و بلا، دل های عاشق را به آتش  میکشد. آن جا نیز شمشیرهای نا اهلان حق را نشانه گرفته. اگر فارغ از همهمه دنیا ، گوش دهی ناله  لب های ترک برداشــته کودکان  و شــیون زنان بی پناه را خواهی شنید ...

احمد رامی عادل اخروات طفل هفت ماهه، کوچکترین ســرباز جنگ رمضان در غزه بود .

بایــد با بغضهای در گلو و فریاد هایی از حنجره حق برایش لالایی بخوانیم و با اشک خون نجوا کنیم

آرام بخواب احمد، امروز تمام آنانی که بر سپاه خصم می تازند برای تو عزاداری  میکنند...

افزودن نظر جدید

Image CAPTCHA
لطفا کاراکترهای تصویر را در کادر بالا وارد نمایید.