1393/12/24
تعداد نظرات:0
14:57
شماره مطلب:13931224302
-A A +A

مادر مدافع حرم شهيد مهدي عزيزي از شهادت شيرمردش مي گويد/ فدايي زينب را به مادرش زهرا هديه كردم

نويد شاهد: مقاومت مرداني در قامت عباس هاي بي نام و نشاني كه آنها را با نام مدافعان حرم مي شناسيم و اين سوتر مقاومت مادراني كه در نبود عباس هاي شان صبر را برايت معنا مي كنند... مدافعان حرم رفتند تا بگويند: « كلنا عباسك يا زينب». روايتمان امروز، اگرچه تلخ اما به رشادت شيران سرزمين مان باز مي گردد و به خود مي باليم. حكايت شهادتشان به ما مي فهماند كه شهادت را جز شهيد نمي شناسد. آنچه در پي مي آيد حاصل همكلامي ما با شمسي عزيزي مادر شهيد مدافع حرم مهدي عزيزي و همين طور زهرا عزيزي خواهر شهيد و جواد حسين زاده دوست شهيد است.

جواد حسين زاده، دوست مهدي عزيزي در گفت وگو با ما از خاطرات همراهي با شهيد مي گويد: اگر بخواهم از بهترين مشخصه دوستم مهدي بگويم بايد به حق طلبي او و دفاع از مظلوم اشاره كنم. مهدي همواره مي گفت شهدا زنده اند و به اين حرف اعتقاد قلبي داشت. ما اين را در رفتار و عمل مهدي به عينه مشاهده مي كرديم. براي همين هميشه به رفتار وكردارش توجه داشت، چون خود را در محضر خدا و شهدا مي ديد. هر زمان از كنار عكس شهيدي رد مي شديم، سلام مي داد. يك بار از كنار عكس شهيد ابراهيم هادي عبور كرديم. مهدي سلام كرد. باتعجب به مهدي گفتم: «مهدي جان حمدي بخوان، صلواتي بفرست، چرا سلام مي كني؟ در جوابم گفت: «ابراهيم زنده است و داره ما رو مي بينه.... »

بعد از شهادتش تازه متوجه شدم كه معناي حرف هاي مهدي چه بود. من او را بعد از شهادتش شناختم...

مهدي خيلي كارهايش با حساب و كتاب بود. قبل از رفتن كارت عابر بانكش را داد و به من سفارش كرد حساب هاي مانده اش را بپردازم. دو روز قبل از شهادتش هم تماس گرفت تا بررسي كند كارها را انجام داده ام يا نه!....

همه قشري مهدي را دوست داشتند. هر كسي با هر منش و رفتاري اگر با او ارتباط برقرار مي كرد، با او رفيق مي شد. مهدي مي گفت كه شايد اين رفتار و اين اخلاق من تأثير خودش را بگذارد و از راه اشتباهي كه انتخاب كرده اند برگردند. مهدي در عمل جذب حداكثري داشت.

عكسي براي شهادت

دوست شهيد در ادامه مي گويد: مهدي زياد اهل عكس و فيلم و... نبود. هر چه امروز عكس از اين شهيد عزيز مي بينيد، كار دوستانش است. يك عكس مربوط به عيد سال 1392يعني چند ماه قبل از شهادتش دارد. رفته بوديم پادگان دوكوهه در جنوب كشور، يكي از بچه ها كه به او مي گفتند حاج همت، چهره اش خيلي شبيه شهيد همت بود. در حال كندن زمين بود تا براي حمام دو كوهه لوله گذاري كند.

من گوشه اي نشستم اما مهدي رفت كلنگ را برداشت و شروع كرد به كندن زمين. با تمام وجود ضربه مي زد. من هم مي خنديدم و مي گفتم مهدي چرا اين طوري ضربه مي زني؟ مي خواست كار هر چه زود تر تمام شود. كمي بعد خسته شد. نشست تا خستگي اش را دركند. به محض اينكه نشست من هم عكسي را از مهدي انداختم. عكس هم ماند تا زمان شهادتش...

مهدي هم كربلايي شد...

حسين زاده در خصوص خبر شهادت شهيد عزيزي مي گويد: خبر شهادت مهدي را هم از طريق يكي از دوستانمان در روز قدس مطلع شدم. تماس گرفت و گفت: «مهدي هم كربلايي شد». مهدي در 11مرداد 1392، در حومه روستاي حلب سوريه به شهادت رسيد. او به همراه گروهي كه براي شناسايي شهر رفته بودند، به كمين تروريست هاي داعش برخوردند و به شهادت رسيدند.

شهيد مهدي نورروزي در حاشيه كتابش نوشته بود: مي كشي مرا حسين (ع) ...

برات شهادت در دستان حسين(ع)

خواهر شهيد، زهرا عزيزي در ادامه از برادر شهيدش برايمان روايت مي كند: اين روزها از مهدي گفتن خيلي برايم سخت شده است. اگر چه از من كوچكتر بود، اما الان بزرگ ما است. تمام شهدا در مقطعي از زندگي به اين موضوع رسيده اند كه برات شهادتشان در دستان مبارك ابا عبدالله الحسين (ع) است. مهدي هم همين طور كاري كرده بود كه امام حسين (ع) هم او را خريد. اين ها را مي توانم از يادداشت ها و نكته هايي كه داداش مهدي در گوشه و كنار كتاب هايش نوشته وبه يادگار مانده است، بفهمم.

مي كشي مرا حسين (ع) ... مي كشي مرا حسين (ع )... به كرات در حاشيه آخرين كتابي كه مطالعه مي كرد، نوشته شده است.

خريدار شهدا يكي بوده است. تمام تلاش و مجاهدت هايشان را هم انجام داده اند تا به شهادت رسيدند. شهدا مي دانستند كه نامه شان را بايد پيش چه كسي ببرند. آنها راهش را خوب مي دانستند. در نهايت خدا هم به مهدي بال براي پرواز داد.

كنار يكي از كتاب هايش نوشته است:

قصه حور و بهشت و غصه دوزخ يكي است

پرده برداريد اين دل آرزومند است

شهدا خيلي زرنگ بودندكه جانشان را با خدا معامله كردند و در اين معامله برد با آنها بود.

18 تير 92 ، آخرين ديدار

خواهر شهيد ادامه مي دهد: مرور خاطرات برادرم حال و هوايي خاصي برايم دارد. آخرين ديدار من و مهدي 18 تير ماه 1392 بود. روز آخري كه مي خواست برود كنارش نشستم وبه مهدي گفتم ميشه نري داداش؟! گفت: نه! دير هم شده! بايد برم. همان موقع بود كه پيامك پيشواز ماه مبارك رمضان، برايش آمد پيام را براي من فرستاد و موبايلش را خاموش كرد. موقع خداحافظي از پله ها، برگشت و انگشترش كه روي آن نوشته شده بود: يا حسين بن علي ادركني را بوسيد و به من داد... .

روايت شمسي عزيزي مادر مهدي از فرزند شهيدش

متولد 1337هستم. مادر سه فرزند به نام هاي زهرا، مهدي و مجيد. من يكي از دلايل عاقبت بخيري مهدي را همان رزق حلالي مي دانم كه همسرم همواره به آن تأكيد داشت. پدر مهدي نظامي بود و همواره در ميادين نبرد حاضر بود. آمدن مهدي تحولات زيادي در زندگي ما ايجاد كرد. مهدي بركت خانه عزيزي ها شده بود. گذشته را كه مرور مي كنم از همان زمان بارداري تا شهادتش متوجه روحيات خاص مهدي مي شوم. دخترم هميشه سر به سرم مي گذاشت و مي گفت مامان ترك ها پسردوست هستند. به خاطر آن است كه مهدي را آنقدر دوست داري؟! هيچگاه نتوانستم مهدي را يك دل سير نگاه كنم.

معلم اخلاق بود....

از همان كلاس اول با قرآن مأنوس شد. از مخاطبين مشتاق درس هايي از قرآن آقاي قرائتي بود. در كلاس هاي قرآن شركت داشت. من كه شروع به خواندن قرآن مي كردم او هم در كنار من معناي فارسي قرآن را زمزمه مي كرد. هميشه مي گفت: مامان قرآن را با معني بخوان. خيلي با مسجد عجين شده بود. صبح هاي زود با مادر بزرگش به مسجد مي رفت، مكبر بود. در خانه هم تمرين مي كرد. از خانه تا پايگاه بسيجي كه مي رفت فاصله زياد بود اما او همه پنج شنبه و جمعه اش را در بسيج مي گذراند.

خيلي به مسائل و احكام توجه ويژه اي نشان مي داد. مهدي معلم من شده بود كلاس سوم بود كه من دو جفت كفش گرفته بودم. براي خودم و خواهرش. از من پرسيد مادر جان اين كفش ها را مي خواهيد در بيرون از خانه استفاده كنيد؟ گفتم چطور مگه؟! گفت: مامان اين ها را بيرون نپوشيد! چيزي كه قشنگي به پا مي دهد، باعث جلب توجه مي شود و حرام است.

عاشق امام خامنه اي بود

درس مهدي خيلي خوب بود. دبيرستانش را در مدرسه قدم لي در بريانك خواند. به او گفتم بايد تجربي بخواني. گفت: «من رشته تجربي دوست ندارم. مي خواهم به سپاه بروم. اما اگر شما دوست داريد من تجربي مي خوانم». ديپلمش را گرفت در دانشگاه افسري شركت كرد و قبول شد. زمان شهادتش هم دانشجوي علوم سياسي بود. خيلي ولايتي بود. عاشق امام خامنه اي بود. گوش به فرمان آقا بود.

ما عزادار حسينيم

هيچگاه از مال دنيا براي خودش چيزي نخواست. مي گفتم تو آينده نمي خواهي؟ همه را نبخش، مي گفت: اينها را كه مي دهم براي خودم مي ماند. بعد شهادتش تازه متوجه علت كارهاي خير مهدي و احسان هايش شديم. هيچ وقت لباس نو نمي پوشيد. ميلاد و مراسم جشن ها، دو تا لباس رنگي داشت و باقي سال مشكي. يك بار گفتم: مهدي جان لباس رنگي بپوش، همه فكر مي كنند كه ما عزاداريم. گفت: كي گفته ما عزادار نيستيم؟! ما تا قيام قيامت عزادار حسين(ع) و زهرا(س) و فرزندانش هستيم.

شهيدم كن

زماني كه مهدي تازه زبان باز كرده بود از اولين كلمه هايي كه گفت اين بود: شهيدم كن... .

خيلي برايم عجيب بود. بزرگ تر كه شد، مي گفت مامان، اين دنيا با همه قشنگي هايش تمام مي شود. بستگي به ما دارد كه چطور انتخاب كنيم. مامان شهدا زنده اند. سر نمازهايش به مدت طولاني دستش بالا بود و گردنش كج! من هم به خدا مي گفتم: خدايا! من كه نمي دانم چه مي خواهد هر چي مي خواهد به او بده. مي دانستم دنبال شهادت بود. هيچ گاه هم زير بار ازدواج نرفت. مهدي همه زندگي ام بود. شب هاي جمعه مي رفت بهشت زهرا. صبح هاي جمعه دعاي ندبه اش در بهشت زهرا ترك نمي شد. مي گفتم خسته ميشي بخواب. مي گفت مامان آدم با شهدا صفا مي كند. به ما هم مي گفت هر چه مي خواهيد از شهدا بگيريد. من مريض بودم، دستانش را بالا مي گرفت و مي گفت: خدايا شفاي مامان را بده! من جبران مي كنم. آخر هم جبران كرد. هميشه كه از در خانه داخل مي آمد صدا مي زد سلام سردار.... سلام مولا!

بعد شهادتم دلخوري نكن

بار آخر به من گفت مامان يك سؤال دارم از ته دلت جوابم را بده. اگر زمان امام حسين بود و من مي خواستم بروم به سپاه امام حسين ! تو چه مي گفتي؟! من هم گفتم: صد تا چون تو فداي امام حسين( ع).

گفت من خودم راهم را انتخاب كردم، فردا نكند ناراضي شوي كه اين كار شيطان است... بعد شهادتم دلخوري نكن كار شيطان است... و رفت... . من هم به او افتخار مي كنم.

آخرين ديدار

هر وقت هم كه از مأموريت مي آمد مي گفت: مامان شرمنده ساك خاكي را برايت آورده ام. در آخرين مأموريتش قلبم داشت از سينه ام بيرون مي زد. هيچ كاري نمي توانستم بكنم. خواهرش آمد و ساك مهدي را آماده كرد. هر چي در ساكش مي گذاشتيم برمي داشت. نمي توانستم به همه بگويم اين آخرين ديدار ما است. من در اتاق پناه گرفته بودم مي خواستم رفتنش را نبينم. هر كاري كرد من از اتاق بيرون نيامدم تا بغض هاي من را ببيند. وقتي داشت از در بيرون مي رفت صدايم كرد و گفت مامان من دارم مي روم، بغضم را قورت دادم، آمدم از اتاق بيرون. گفتم با خواهرزاده ات عكس نداري، يك عكس بنداز. با دستان لرزانم عكس گرفتم. دخترم از زير قرآن ردش كرد. مهدي برگشت و به چشمانم نگاه كرد. گفت مامان چي شده، بغض كردي؟! گفتم نه مگه آدم پشت مسافر گريه مي كند؟ گفت: خيالم راحت. گفتم: آره برو... رفت و كمي بعد خبر شهادتش بود كه من را به سجده شكر انداخت و فدايي زينب(س) را به حضرت زهرا(س) هديه كردم.

افزودن نظر جدید

Image CAPTCHA
لطفا کاراکترهای تصویر را در کادر بالا وارد نمایید.